حكيم ابوالقاسم فردوسى
44
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
آن گاه همهء نامداران و بزرگان دربارش را انجمن كرد . در گنجهاى سر به مهرش را گشود و سه خورشيد رخ را چو باغ بهشت * كه موبد چو ايشان صنوبر نكشت بياورد و هر سه بديشان سپرد * كه سه ماه نو بود و سه شاه گرد و به موبدان گفت : بدانيد كين سه جهان بين من * سپردم بديشان به آيين من بدان تا چو ديده بدارندشان * چو جان پيش دل بر نگارندشان چون چند روز سپرى شد شاه يمن زر و سيم فراوان ، و بسيار چيزهاى گرانبها همراه دخترانش كرد و به آيين و فرّ آنان را همراه شوهرانشان به ايرانشهر فرستاد . آزمودن فريدون پسران خود را چون فريدون از بازگشتن پسرانش آگاه شد ، آزمودن ايشان را ، خود را به جادويى به صورت اژدهايى دمان درآورد ، و چون پسرانش را نزديك ديد بر سر راهشان پديد آمد . نخست آهنگ پسر بزرگش كرد . وى به ديدن آن اژدهاى بزرگ كه آتش از دهانش مىجهيد بيم كرد و گريخت . اژدها قصد پسر ميانه كرد ميانه برادر چو او را بديد * كمان را به زه كرد و اندر كشيد چنين گفت گر كارزار است كار * چه شير دمنده چه جنگى سوار پسر سوم وقتى اژدها را ديد خورشيد و گفت : اى جانور بدآرام ، مگر آوازهء پرخاشگرى و دليرى فريدون به گوش تو نرسيده است ما فرزندان اوييم ، هر سه پرخاشگر و گرزدار و دلير اگر از راه ما به ديگر سو نشوى با گرز مغزت را پريشان مىكنم . فريدون فرخ چو بشنيد و ديد * هنرها بدانست و شد ناپديد برفت و بيامد پدروار پيش * چنان چون سزايد به آيين و كيش با بزرگان لشكر به پيشباز عروسان و پسرانش رفت . چون به كاخ